محمد مهدى ملايرى
274
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
آثارى را هم كه از همين نوع و در همين مايههاى حكمت شرقى در كتب ادب و تاريخ اسلامى به تنى چند از فيلسوفان يونانى مانند سقراط و افلاطون و ديوجانس و بطلميوس و فيثاغورث و ارسطو نسبت داده شده آنها را هم زائيدهء روح شرقى و متأثر از همين آداب مىدانند نه تراوشى از فكر يونانى ؛ و گويند از آن جهت آنگونه سخنان را كه نمودارى از حكمت و ادب شرق است به آن فيلسوفان نسبت دادهاند كه انديشهء مردم شرق معرفت و دانائى را جز در قالب همينگونه سخنان كوتاه حكمتآميز فرا نمىگرفته است . و اما « حكمت » كه در عربى چنان كه گفتيم نوشتههاى اخلاقى ايران را گاهى با اين عنوان خواندهاند كلمهاى است عربى الاصل و در اين زبان داراى سابقهاى كهن . حكمت اگرچه بعدها به معنى فلسفه هم به كار رفته و امروز آن را بيشتر به اين معنى هم به كار مىبرند ، ولى اين معنى براى آن قديم نيست . حكمت از حكم است و حكم عبارت است از داورى به عدل . گرچه اين كلمه امروز به معنى امر كردن و فرمان دادن است ، اگرچه بر خلاف عدل و انصاف هم باشد ، ولى معنى اصلى آن تمييز حق از باطل و بازداشتن ستمكار از ستمگرى است ، و به همين جهت هم حكم و حكومت به معنى داورى و قضاوت به كار رفته ، و به همين معنى است حديث شريف : « الخلافة فى قريش و الحكم فى الانصار » يعنى « خلافت در قريش است و منصب قضا در انصار » ، و از آنجا كه معمولا داورى و تمييز حق از باطل مستلزم علم و عقل و دورانديشى و بصيرت و صفاتى از اين قبيل بوده است بتدريج اين قبيل صفات و معانى هم در « حكمت » جمع شده و در كتابهاى لغت معانى چندى در همين زمينه براى آن ذكر كردهاند ؛ از آن جمله ، سخن موافق حق ، صواب امر و استوارى ، داد ، دانش ، بردبارى ، سخنى كه از نادانى و سبكسرى باز دارد . و از همين جا است كه سخنان پندآميز و آنچه را كه موجب افزايش خرد و بينش و باعث تزكيه نفس و تصفيه روح مىگردد نيز با عنوان حكمت مشخص ساختهاند . و به تدريج اين معنى بر آن غلبه يافته و پيران آزموده و بصير و خردمند و با تدبير را هم به نام حكيم خواندهاند . آنچه را در زبان عربى به اين معنى حكمت خواندهاند كه در انگليسى از آن با كلمهء